حكيم ابوالقاسم فردوسى

41

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

جهاندار گيتى چنان آفريد * چنان چون چراند ببايد چريد من از اين پس هر آنچه كه از دينار و گوهر شاهوار به كار تو مىآيد ، برايت مىفرستم . پس آگاه باش تا خود را به رنج ندارى ، زيرا هيچ گنج آكنده‌اى به رنج تو نيارزد . اكنون گنجى از ده هزار دينار به آيين بشار برايت فرستادم . آن كنيزى را هم كه راهنماى تو و در درون پرده ، دلگشاى تو بود ، به نزديك تو فرستادم تا جان تاريكت را روشن سازد . هر گاه كه اين دينارها را به كار بردى ، ديگر هيچ بر شهريار ايران سخت مگير زيرا كه بار ديگر همه گونه چيز برايت از اين پادشاهى خواهم فرستاد . پس بسيار پرستنده و ستاينده باش . بدان كه تو نمىتوانى آن خوى بد را از آن شاه گيتى جدا كنى . آنگاه منذر آن نامه را به همراه بَرده و هميانها با ده سوار سخنگوى و بينا دل و دوستدار تازى به نزد بهرام شاه بفرستاد . چون به نزديك او رسيدند ، بهرام خردمند از آن كار شاد شد و ديگر همهء آن دردها بر دلش همچون باد گشت . از آن پس پيوسته روز و شب به پند منذر - شاه عرب - به پرستش مىپرداخت . بند كردن يزدگرد ، بهرام را و باز آمدن او به نزد منذر روزى بهرام در بزمگاه در پيش يزدگرد شاه به پا ايستاده بود . چون ايستادن او تا ديرگاه كشيد ، از آن همه ايستادن دلش اندوهگين گشت و خستگى و خواب بر او آمد . پس همچنان كه ايستاده بود ، چشمانش را برهم نهاد . ناگهان چون پدرش او را بديد كه چشمانش را برهم نهاده ، از خشم بانگ تندى بر او بزد و به دژخيم بفرمود كه : او را ببر و چنان كن كه ديگر از اين پس كلاه و كمر را نبيند . او را در خانه زندانى كن و بازگرد زيرا كه او زيبندهء اين تخت شاهى نيست . بهرام در سراسر آن سال با جگرى